به همه ی دوستان خوبی که به من لطف می کنند و نظرات سازنده میدهند.
"روز دانشجو " به همهی دانشجویان عزیز تبریک و تهنیتیت عرض میکنم.
سکوت آب مىتواند
خشکى باشد و فرياد عطش
سکوت گندم مىتواند
گرسنگى باشد و غريو پيروزمند قحط
همچنان که سکوت آفتاب
ظلمات است
اما سکوت آدمى
فقدان جهان و خداست
غريو را تصوير کن
عصر مرا
در منحنى تازيانه به نيشخطِ رنج
همسايهى مرا
بيگانه با اميد و خدا
و حرمت ما را
که به دينار و درم بر کشيدهاند و فروخته
تمام الفاظ جهان را در اختيار
داشتيم و آن نگفتيم
که بهکار آيد
چرا که تنها يک سخن
در ميانه نبود
آزادى
ما نگفتيم
تو تصويرش کن
بهرام بيضايى : ستايش اصلى من به شاملوى شاعر بر مى گردد که کارى که مىکنه بيشتر در زمينهى زبان و در زمينهى اثبات نوعى حقانيت نديده انگاشته شده در طول تاريخ و در فرهنگ اين مملکته. کارى که اون مى کنه با زبان، کارى است که بعد از انقلاب مشروطه درک شده. بسيارى فهميدند که اين زبان پُر از تکلف و تعارف، ادارى، رسمى پاسخگوى نيازهاى روشنفکرى و پاسخگوى نيازهاى پژوهشى مردمى که مى خواهند پا به دوران جديدى بگذارند نيست، و شاملو يکى از موثرترين و مهمترين شخصيتهاى اين نوع نگرش، جستجو و کوشش کرد.
ضياء موحد : ـ مهم در زبان شاملو اين است که جنس کلام اين نوع برخورد او با زبان کاملا متفاوت است. از شاعران زمان خودش ـ يک جنس ديگرى است اين کلام.
در نيست،
راه نيست
شب نيست،
ماه نيست
نه روز و نه آفتاب
ما بيرون زمان ايستادهايم
با دشنه تلخى در گُردههايمان
هيچ کس با هيچ کس سخن نمىگويد
که خاموشى به هزار زبان در سخن است
در مردگان خويش نظر مى بنديم با طرح خندهاى
و نوبت خود را انتظار مى کشيم بىهيچ خندهاى
مرا
تو
بىسببى
نيستى.
بهراستى صلت کدام قصيدهاى
اى غزل
ستاره باران جواب کدام سلامى
به آفتاب
از دريچهى تاريک
کلام از نگاه تو شکل مى بندد
خوشا نظر باز يا که تو آغاز مىکنى!
*
پس پشت مردمکانت
فرياد کدام زندانى است
که آزادى را
به لبان بر آماسيده
گل سرخى پرتاب مىکند؟
ورنه
اين ستاره بازى
حاشا
چيزى بدهکار آفتاب نيست
نگاه از صداى تو ايمن مىشود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز مى کنى!
*
و دلت
کبوتر آشتى ست.
در خون تپيده
به بام تلخ،
با اين همه
چه بالا
چه بلند
پرواز مى کنى!
هرگز از مرگ نهراسيدهام
اگرچه دستانش
از ابتذال شکنندهتر بود
هراس من بارى
هم از مردن در سرزمينى است که
مُزد گورکن
از آزادى آدمى افزون باشد
جستن، يافتن، و آنگاه به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش
بارويى پى افکندن
اگر مرگ را از اين همه
ارزشى بيشتر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم







